1-      تصورات ذهنی (Ideas)

چنانچه در بحث راجع به رشد کودکی، بچگی و بلوغ بیان نموده ایم کودک به تدریج با دنیای خارج تماس پیدا می کند و تصوراتی از اشیاء را در ذهن خود بوجود می آورد. عالم خارج در نظر کودک ابتدا مبهم و پیچیده و درهم است و او نمی تواند میان خود و عالم خارج فرق گذارد. کمکم پدر و مادر و برادران و خواهران خود را تشخیص میدهد و فعالیتهائی که نادر یا پرستار او برای غذا دادن و تمیز نگهداشتن و محافظت او از گرما و سرما انجام میدهند برای او مفهوم پیدا می کند. به تدریج اشیاء و اسبابی را که اطراف او قرار دارند درک می کند. در سالهای اول زندگی تصورات کودک مبهم و غیر مشخص است. باز شدن زبان کودک سبب درک معنی کلمات معین می شود و از طریق تکلم کودک نه تنها مفاهیم بسیاری از امور را می فهمد بلکه در تشکیل تصورات جدید و مفاهیم کلی نیز اقدام می کند.

2-      تمیز (Differentation)

بچه ابتدا اجزاء آنچه را می بیند تشخیص نمیدهد؛ مثلاً قیافه را یک چیز میبیند و اجزاء آن را از هم تمیز نمی دهند ولی به تدریج متوجه اجزاء قیافه مثل دهان، بینی، چشم می شود و اختلاف آنها را درک می کند. درک اختلاف اجزاء یک شئ بچه را به مقایسه آنها از یکدیگر قادر می سازد.

در جریان تشکیل تصورات ذهنی و ادراک اختلافات اشیاء فعالیت اعضاء حسی فرد، رشد و تکامل دستگاه عصبی او و تجربیاتی که به تدریج کسب می کند تاثیر فراوان دارند.

در مراحل اول رشد تصورات ذهنی بچه مربوط به امور حسی است. او به تدریج روشنایی، گرما و دیگر چیزهایی را که در معرض حواس او قرار دارند درک می کند و متوجه اختلافات آنها با هم می شود.

تشکیل تصورات ذهنی و توجه به اختلاف آنها مربوط به رشد و پیچیدگی اعصاب و وسعت تجربیات بچه است.

3-      وحدت دادن (Integration)

در دوره بچه گی افراد به تدریج ارتباط پایه ای از امور را درک می کنند و آنها را تحت عنوان مفهوم نسبه کلی قرار می دهند. در این دوره مفاهیمی از قبیل گردی، شیرینی، قرمزی، حیوان، خشم در ذهن بچه ها به طور مشخص تشکیل شده است. ایجاد مفاهیم نسبت کلی مستلزم مقایسه اشیاء با هم و درک ارتباط آنها با یکدیگر می باشد. بهتدریج بچه امور مربوط را به صورت یک واحد در ذهن مجسم می سازد و از این راه به تشکیل مفاهیم تازه اقدام می کند.

4-      تجرید: (Abstraction)

تشخیص خصوصسات اشیاء و درک اختلافات و روابط آنها با هم فرد را به تجرید وا می دارد. در جریان تجرید فرد امور ادراک شده را با هم مقایسه می کنند، جنبه های مشترک و متفاوت آنها را در نظر می گیرد، آنگاه خصوصیات عمومی و مشترک را از آنها انتزاع می کند و به صورت مفاهیم کلی در می آورد. تجرید نیز مثل سایر رفتار افراد تحت تاثیر فعالیت اعضاء حسی، دستگاه های عصبی، تجربیات گذشته فرد، و تخیل و قدرت او در پیش بینی نتایج و آثار اشیاء قرار دارد.

در جریان تجرید فرد خود رااز نفوذ محسوسات خارج می سازد برای اینکه بتواند خصوصیات عمومی و مشترک اشیاء را درک کند و بدون توجه به شئ معین مفهوم آن خصوصیات را مشخص سازد و به صورت کلی آنها را درک نماید. تجرید چنانچه گفته شد سبب تشکیل معانی کلی می شود.

استعداد فرد برای انتزاع خصوصیات عمومی و مشترک از اشیاء مختلف به تدریج رشد می کند. فرد ابتدا امور حسی را درک می کند و به انتزاع خصوصیات مشابه آنها می پردازد؛ مثلاً شیرینی قند، سیب، گلابی و مانند آنها را انتزاع می کند یا سفیدی کاغذ، لباس و دیوار را به عنوان یک مفهوم کلی در ذهن خود وارد می سازد. با رشد و تکامل دستگاه های عصبی فرد امور غیرحسی را درک می کند و از طریق خواندن، گوش دادن به سخنان دیگران و دیدن تصویر و علامات مفاهیم اموری از قبیل رفاقت، همکاری و مانند اینها را درک می کند. کمکم متوجه ارتباطات مختلف می شود و از این راه نسبتهای میان امور مختلف را درک می کند و مفاهیمی از قبیل بزرگی، کوچکی، مشابهت، تضاد را در ذهن خود تشکیل می دهد.

قدرت تجرید در رشد زبان تاثیر دارد و زبان نیز به نوبه خود فرد را در مقایسه اشیاء با هم و درک خصوصیات و صفات عمومی آنها کمک می نماید.

5-      تعمیم: (Generalization)

وقتی فرد توانست خصوصیات عمومی و مشترک اشیاء را انتزاع یا تجرید کنئ دراین موقع مفاهیم کلی Concepts را تشکیل می دهند و به تعمیم این مفاهیم اقدام می کند.

اصولاً مفهوم کلی یعنی امری که قابل انطباق بر افراد متعدد باشد.

مفاهیم کلی چنانچه گفته شد ابتدا از اشیاء، اشکال، تصاویر بعد از امور غیر حسی مثل علامات ریاضی و روابط و نسبتهای اشیاء با هم تشکیل می شود. چنانچه خواهیم دید زبان در تشکیل، توسعه، ترتیب و مشخص کردن مفاهیم نقش مهمی را به عهده دارد. در جریان تشکیل مفاهیم کلی، نام گذاری نیز صورت میگیرد و از این طریق فرد به آسانی می تواند مفاهیم کلی، نام گذاری نیز صورت می گیرد و از این طریق فرد به آسانی می تواند مفاهیم کلی را در شناساندن امور و قضاوت درباره­ی آنها به کار برد.

6-      زبان:

در روانشناسی کلمات و علامتها جزء عناصر مهم تفکر محسوب می شود. ولی در منطق ارسطو زبان از این لحاظ که برای فهماندن مقاصد خود به دیگران و فهمیدن مطلب آنها مفید است مورد بحث قرار می گیرد.

پاره ای از روانشناسان تفکر را با سخن گفتن یکی میدانند. J.B Watson موسس مکتب سلوک و رفتار جزء این دسته است. دلیل این عده این است که فرد در موقع تفکر با خود صحبت می کند و تفکر همان روابط الفاظ و عبارت است.

بدون تردید زبان با تفکر ارتباط نزدیک دارد ولی این ارتباط نمی تواند تفکر را با آنچه در جریان تکلم انجام می دهد تقلیل دهد. تفکر مستلزم تحقیق و تاش و کوشش فرد است و با سخن گفتن و خواندن فرق دارد. گاهی فرد فکر می کند بدون اینکه کلمه ای بر زبان آرد. اغلب اتفاق می افتد که ما مفهوم معنی را در زهن داریم ولی کلمه ای که آنرا بیان کند در اختیار ما نیست، همین امر اختلاف تفکر را با زبان روشن می سازد.

اختلال در تکلم سبب مختل شدن تفکر نمی شود. گاهی فرد در اثر جراحات مغزی اسم اشیاء را فراموش می کند و نمی تواند عبارات طولانی را ادا نماید ولی در همین حال فکر او مشغول فعالیت است و می تواند مسائل مهم ریاضی یا بازی های فکری را انجام دهد.

زبان در تشکیل مفاهیم، درک آنها، شناساندن آنها و طبقه بندی مفاهیم تاثیر دارد. چنانچه گفته شد، زبان در تجرید و تعمیم نقش مهمی بازی می نماید. در جریان حفظ و یادآوری و همینطور در جمع آوری مدارک و تنظیم معلومات و مفروضات و در زمینه استفاده از راه حل های مشخص در برخورد با مسائل مشابه نیز تاثیر فراوان دارد.

تفکر تا حذوذ زیادی تحت تاثیر زمینه های اجتماعی و فرهنگی قرار دارد. زبان نیز پدیده ای اجتماعی است و به وسیله مهمی برای انتقال میراث فرهنگی و اجتماعی از نسلی به نسل دیگر است. بحثها، تبادل افکار، تحقیقات مشترک دانشمندان و انتقال و بررسی افکار و عقاید مختلف میان اقوام و ملل تنها در سایه زبان امکان دارد. روی همین اصل باید نقش زبن را در جریان تفکر مهم تلقی کرد و از آن به عنوان وسیله عمده ای برای پیشرفت و توسعه افکار استفاده نمود.